
نمی دانم امشب با یک سری کلمه ی گنگ و بی مصرف که در مغزم به هم می پیچند.
چطور می توانم احساس تنهاییم را به گوش تو برسانم ...
واژه ها بی تابند و یاری ام نمی کنند
می دانی ؛ تو را کم دارم
و با چشمانی بارانی و دور از تو
حتی یک نقطه ی کور هم نمی توانم بر کاغذ بکشم ...
روزها چه بی اعتبارند
می نشینی ، نگاه می کنی ، عادت می کنی و دل می بندی
اما زمان مثل رگبار بهاری
به شیشه ات می کوبد و می گذرد ...
بدون اراده ی تو و بی آنکه بفهمی
ندا می دهد که باید عادت هایت را رها کنی ...
نمی دانم سهم من از خوشی های زندگی کم است
یا بدی ها همیشه زود به سراغم می آیند..؟
نمی دانم همیشه تو مرا تنها می گذاری
یا سرنوشت من با تنهایی گره خورده است..؟
افسوس که تا جامه ای از عشق به تن می کنم
روزگار با بی رحمی آن را می درد و با ریسمان جدایی وصله می زند ..
این روزها که نیستی چرا پنهان کنم دلم برای کسی تنگ شده است ..
عقربه ی ساعت
فاصله
اشک
و انتظار
واژه هایی هستند که روزی هزار بار در ذهنم تکرار می شوند ...
هر چند که اشک چیزیست که بیش از همه با آن سر و کار دارم
اما دوری تو مصیبت کمی نیست که بتوان حق آن را با این سوگواری های اندک ادا کرد ..
دیگر نه جلوی چشمانم تصویر روشنی از تو دارم و نه صدایی از تو در سیم تلفن است ..
کاش خبر یا نامه ای از تو داشتم که اینطور خود گم کرده به دنبال آویزی برای آرامش نباشم ..
این روزها که نیستی خانه بوی نم غربت می دهد
حتی نسیم با پنجره قهر است که بخواهد خبری از تو بیاورد
اما برایت بگویم که چقدر دلشوره های عاشقی قشنگ است
ترس از اینکه برای کسی تمام شوی
ترس از اینکه کسی فراموشت کند
دو راهی دلهره ای که برای کسی باشی یا نباشی ...
اشک هایم را یکی یکی از چشمانم در خلوت بر می دارم
و لای تک تک نوشته هایم می گذارم که کسی از وجود آن ها با خبر نشود
نمی خواهم دلتنگی هایم برای کسی فاش شود
این روزها که نیستی دلم عجیب برای کسی تنگ شده است ...
دوری را دوست دارم
هر چند که دلتنگ و غریب می شوم
اما وقتی دوباره با یک بغل مهربانی به سویم می آیی و صدایم می کنی
دلم مثل یک کهکشان وسیع می شود
شب را به خاطر تو دوست دارم
که تا تولد سپیده ی صبح ، دلواپس نیامدنت باشم ..
کسی که عاشق باشد خوب درک می کند که تمام طعم عشق به دلشوره های شبانه است ..
دوست دارم همیشه شب ها تو را کم داشته باشم
تا وقتی چشم بر روی هم می گذارم خوابت را ببینم
و چشم که باز می کنم ، در صبحی دوباره ، تو را به نظاره بنشینم ..
سفر را هم دوست دارم
فقط و فقط به خاطر حس قشنگ خاطره اش
وقتی نیستی و لحظه هایم از وجود مهربان تو خالیست
کنار قاب عکست ، با خاطراتت زندگی می کنم
و این انتظار بازگشت ، تمام لذت من از زندگیست ...
سفر را به خاطر بازگشت دوباره ی تو
شب را به خاطر صبح با تو بودن
و دوری را به خاطر آغاز دوباره ی مهربانی
دوست دارم
این طور است که همه چیز ، حتی تلخی ها هم به خاطر تو قشنگ و دوست داشتنیست ...
روزی که آمدی ، آنقدر خوب بودی که برای دل بستن به تو دلیل نخواستم
کاش می دانستی وقتی هر شب از دوری ات خواب را به خودم حرام می کنم
وقتی در سرمای استخوان سوز زمستان
کوچه های خالی و سرد شهر صدای پایم را لعنت می کنند
تمام طول کوچه ها را فقط ، خیال آمدنت است که می تواند آرامم کند ...
وقتی دیگر کوچه ها هم تمام می شوند
تنها مکانی که می توانم بمانم
کوچه ای ست بن بست
کوچه ای که بارها تو را داخلش فریاد زدم
کوچه ای که بارها برایش از تو گفتم
از تو خواندم
از تو ...
کوچه ای که شاید تو را بیشتر از من بشناسد
کوچه ای که با تو بیشتر از من آشناست
به گمانم آنقدر شب ها کوچه ها را رفتم و آمدم که دیگر آن ها هم برایم دعا می کنند
دعا می کنند که بیایی ..
شاید هم زمزمه شان از خستگیست
خسته از من رهگذر
خسته از آمد و شد های بی خودم
نمی دانم ، شاید هم لقب دیوانه را به من داده اند
شاید می خواهند به من بفهمانند که او دیگر تو را نمی خواهد
او هم انگار به مانند کوچه ها از عشق بازی ام خسته شده است
می خواهد که دیگر نیایم
می خواهد که دیگر نباشم
چه کاری از دستم بر می آید
کجا باید رفت
به چه کسی باید گفت
همه می خواهند که نیایم
همه می خواهند که نباشم
درد ، دردیست جانسوز
آاااااااااه
این اواخر دیگر کوچه ها را اذیت نمی کنم
یک راست می روم بن بست تنهایی ام
نمی دانم برای چه صدایش بیرون نمی آید
هر چه می گویم ساکت است
فقط گوش می دهد ..
من نیز به پاس این سکوت
خاطره ام را چشم در چشم ، قصه وار برایش تعریف می کنم ..
روزی که دستت را به نشانه ی دوستی به سویم دراز کردی
در دل سپردن به تو تردید نکردم
تو را همنفس خطاب کردم
و با تو سرود زندگی خواندم ...
وقتی به تن پژمرده ام آب دادی
با بهار خاطره های قشنگ تو ، شکوفه دادم
تابستان را با تو پاییز کردم
و پاییز را با تو به زمستان رساندم
در سرمای دلخراش زمستان ، زیر بارش برف و باران
یک لحظه از نغمه ی لب هایت غافل نشدم
و زیر چتر نگاه تو پناه گرفتم
و چتر بهانه ای بود
بهانه ای برای ترسیم عشق
عشقی میان من و تو ...
اگر بگویم وجودت گرمی بخش زندگی ام نیست دروغ گفته ام
اما چگونه می توانم اینگونه آرام و صبور به انتظارت بنشینم
وقتی نمی دانم
وقتی به راستی نمی دانم پس از طلوع آفتاب
کدامین روز به دیدارم خواهی آمد ...
نمی دانم
به راستی نمی دانم چه کسی بر پیشانی من
واژه ی گنگ و نامانوس انتظار را حک کرده است
که اینگونه باید تاوان این پیشانی نوشت شوم را پس دهم ..
شاید باید خاموش باشم و دم نزنم
شاید باید برای رسیدن به عاشق ترین ات دست به دعا ببرم
به امید روزی که دلتنگ ترین دلتنگ آدمم باشی
با تو سخن می گویم
تو را که رنگ زندگی خطابت می کنم
قرار بود به زندگی ام رنگ سپید بزنی
اما اکنون چشمانم جز سیاهی مقابل خود نمی بیند ..
جسارت دستانت کجاست که روز نخست با من از سپیدی سخن گفت..؟
جسارت دستانت کجاست که روز نخست به شب هایم نوید خورشید داد..؟
جسارت دستانت کجاست ؟؟؟
اگر بگویم بی تو شاد زندگی می کنم دروغ گفته ام
اما این سان که خودت را باخته ای ، هرگز نمی توانی شادی را برایم به ارمغان بیاوری ..
وجودت را مثل روزهای نخست برایم شعله ور کن
به زندگی ام رنگ طراوت بزن
سپیدم کن