تبليغاتX
.

.

دعا کنید واسه یه فرشته ی بی بال ...

دعا کنید فقط دعا .....

سلام

راستش نمی دونم چه طوری شروع کنم .... شاید گفتنش خیلی آسون باشه اما درک این قضیه خیلی سنگینه ....

" تینا " یه دختر گل دوست داشتنی ... که چشم و چراغ و امید یه پدر و مادر واسه زنده موندنه

حالا داره آروم آروم پرپر می شه .... خدا می دونه که واسه نوشتن حرفام حتی دستام رمق ندارن ...

حالا من و یه خونواده تموم امیدواری هامون توی دعا های خالص و سبز شما خلاصه می شه ...

از همه تون خواهش می کنم دعا کنید واسه شفا گرفتن این فرشته ی معصوم ....

بیایید با دعامون فرصت دوباره موندن و خندیدن و به یه خونواده بدیم ....

از ته قلب با چشمایی پر از اشک واسه این سوگلی دوست داشتنی " تینا " جون گلم که هنوز ندیدمش آرزو

می کنم

حالش هر چه زودتر خوب بشه ...

* یه دختر تنها با یه آسمون تردید

واسه کسی که با دیدنش دلم می لرزه.. !!

واسه کسی که با دیدنش دلم می لرزه.. !!

دیوونه ی نگات شدم ، عاشق خنده هات شدم

شونه ی برای گریه هات ، من خاک زیر پات شدم

تو اون فرشته ی خدا ، که اومدی از قصه ها

اون که از اولین نگاه ، عشقو با من کرد آشنا

صدای بسته شدن در را از پشت سرم شنیدم . ناگهان سردی هوارا با لرزش شانه هایم لمس کردم . هنوز خیلی زود بود که هوا آن قدر سرد باشد . نمی دانم شاید من این سردی را بی حضور عاشق تو بیش از اندازه حس می کردم . نگاهم را به آسمان دوختم . ابری نبود . فقط تک و توکی ستاره که هر چند مدّت یکبار چشمکی نثار چشمان خیسم می کردند تا زیر این سقف کبود احساس تنهایی نکنم.

دست هایم را در جیب هایم فرو بردم و غرق در خیالات خود به راه افتادم . در کوچه هایی که پر بود از ازدحام بی کسی با دلی بیقرار گام میزدم . و زیر لب هر آنچه را که در ذهن می گذراندم زمزمه میکردم.... دوباره مث همیشه تو در ابریشم لطیف اندیشه ام جا گرفتی . دلم لرزید . با کوچه از تو صحبت کردم و از خودم گفتم که چه ساده دل به دلت سپردم و دیوانه ی نگاهی شدم که هرگز مرا نمی دید ... ! آسمان از آن بالا حرف هایم را می شنید . وقتی به خاطرات شب گریه هایم رسیدم ، و اینکه چندین و چند بار با چشمانی خیس از اشک به خواب رفته بودم . بغضی تب آلود گلویم را پر کرد . کوچه که تا آن لحظه جز سکوت چیزی را برایم تداعی نکرده بود ، آهی سوزناک سرداد و آسمان به نشانه ی همدردی با من بی بهانه گریست آنها تنها موجوداتی بودند که مرا می فهمیدند ...

گویی حالا که از همهمه ی این آدم های پرمشغله دور شده بودم آرامشی دل انگیز را تجربه میکردم... این حس زمانی در من ریشه دواند که برای گریستن حتی با صدای بلند دیگر هیچ هراسی نداشتم . کم کم سرمای استخوان سوز کوچه مرا مغلوب خود می ساخت که پاهایم عزم بازگشت به خانه را کردند . از کوچه پس کوچه هایی که هیچ عابری از آن عبور نمیکرد گذشتم . اهمیتی به حرکت شتابزده ی عقربه های ساعت مچی ام نمی دادم . و بی پروا در خیابان هایی که تندیس پاکی از سکوت بودند گام می نهادم . ساعت ها از این دوره گردی عاشقانه گذشت که خود را در کوچه ای نام آشنا در میان در خانه ام یافتم .خانه ای که در تک تک خاطراتش سهم داشتی . گرچه که هرگز کنارم نبودی...

کلید را که درون قفل می چرخاندم .در که باز شد هیچ چشم منتظری نبود که تمام کوره راه ها را به کاوش برخیزد . در را پشت سرم بستم و به یاد آوردم که مجبورم برای پنهان کردن حسم دوباره تنها از روی اجبار لبخند بزنم . از یاد آوری این حکم دوباره بغض کردم و به اتاق کوچکم پناه بردم . بین عکس ها تو دیگر بغض امانم نداد.... خوب می دانم که هرگز کنارت نخواهم بود چراکه تو مرا لایق عشق پاکت نمی دانی . اما من هر روز دلم را به معجزه ای بزرگ نوید می دهم .... معجزه ی یافتن دست های گرم و آغوش اهورایی تو ...

در انتهای این دل نوشته ی پر از اشک تنها جمله ای که می دانم وصف عشقم به توست برایت می نویسم ... گوش کن ...

" ای کاشف آتش در آسمان قلبم توده برفی ست که به لبخند های تو دل بسته است ..."

* یه دختر تنها با یه آسمون تردید

رمضان امسال به تو پناه می برم .

رمضان امسال به تو پناه می برم .

رمضان نزدیکتر می شود همان گونه که ما هر روز به مرگ نزدیک ترمی شویم . هر روز که کتاب زندگی ام ورق می خورد خسته تر از پیش به مرور حوادثی که بر من گذشته می اندیشم . دلم می گیرد از یاد آوری روزهایی که برایم از مرگ تلخ تر بودند . نمی دانم چه می توان اسمش را گذاشت اعتراف یا خاطره نویسی . اما برای من " اعتراف " خوشایند تر است چرا که قصد دارم با گفتن واقعیت عملکردم را در زندگی مورد ارزیابی قرار دهم . امیدوارم نگاه دیگران با خواندن این " اعتراف نامه "نسبت به من عوض نشود. و مرا برای همه ی بدی هایم ببخشند . خدایا کمکم کن تا جز حقیقت چیزی نگویم .

*سال هاست که اسیر روزمرگی ها و خلقیات بدی هستم که نه تنها مرا عصبی می کند بلکه باعث شده خانواده ام به ستوه بیایند و مرا مورد اصابت حرفای تلخشان قرار دهند . به ایشان حق می دهم چرا که به خوبی می دانم که تا چه اندازه غیرقابل تحمل شده ام *بارها شده دیگری را نزد خانواده ام کوچک و سرافکنده کرده ام.

*همیشه اسیر حسی بودم که گرچه می دانم چیزی جز خود پرستی و غرور نبود اما هرگز تلاشی برای کشتن این حس و یا حتی مبارزه با آن را نکردم .

*گاه عبادتم رنگ ریا گرفت و گاه از همان عبادت مختصر هم غافل ماندم. *گاه محکوم به اطاعت از نفسم شدم و زبان به دروغ گشودم...

خدایا خوب می دانم که از همه ی گناهانم آگاهی. گناهانی که نه من جرأت گفتنش را دارم و نه قلمم توان نگارشش را . پس پناه می برم به تو که امن ترین پناهگاه برای بی پناهی چون من هستی . خوب می دانم آنچه که مرتکبش شده ام قابل بخشایش نبوده و نیست اما باز چشم امید دوخته ام به بخشایشگری تو . می دانم که نا امیدم نمی کنی .

پروردگارا خوب می دانی که گاه در زندگی افرادی مرا با آنچه که بودم اشتباه گرفتند و من هرچه سعی در متقاعد کردنشان داشتم نتیجه ای نگرفتم . پس خدایا کمکم کن آنچه آنها می خواهند باشم .نه آنچه شیطان حکم می کند.... خدایا رمضان امسال به تو پناه می برم از شر شیطانی که مرا به بازی گرفت. خدایاهمه ی چشم امیدم به توست . به تویی که همیشه و در سخت ترین شرایط تنهایم نگذاشتی . خدایا شاهدی که همیشه بر سر سجاده ی سبز دعا فقط برای دیگران دعا کردم و هرگز چیزی برای خودم نطلبیدم . حتی وقتی به شمع نیمه جان کیک تولدم نگاه میکردم و درخواست دیگران را برای گفتن آرزویم می شنیدم باز هم جز برای دیگران دعا نکردم . اما حالا خدایا نمی دانم که هنوز هم برایت اهمیت دارم یا نه اما دلم می خواهد مرا ببخشی و کمکم کنی تا قدم در راهی بردارم که تو می خواهی و طوری زندگی کنم که تو می پسندی . کمکم کن . دردمندانه التماس می کنم . فقط کمکم کن تا همیشه عاشقت باشم ....خدایا کمکم کن

* یه دختر تنها با یه آسمون تردید

دلش خوشه به خدا ....!!!

تنهایی خیلی دوستت دارم

برگشت و بدون اینکه به چشمام نگاه کنه گفت :" اگه نظرمنو بخوای با این روحیه ی حساسی که تو داری حتما لازمه که یه جفت گوش شنوا واسه شنیدن حرفای خودت پیدا کنی .... گوشهایی که حرفات رو بفهمند ." تو چشماش که حالا به جای دیگه ای خیره مونده بود نگاه کردم و گفتم : " واسه من یه گوش شنوا هم کفایت می کنه . اما خب دست خودم نیست دیگه نمی تونم اعتماد کنم..!" سرش رو به عقب خم کرد و گفت : "اگر کسی رو داشته باشی که بتونی خیلی راحت باهاش حرف بزنی ، دیگه هرگز نوشته هات رنگ شکوه و شکایت از زندگی رو نمی گیره ." نگاهمو از چشماش که حالا به سقف دوخته شده بود گرفتم و گفتم : " تو از کجا می دونی که من یه همیچین کسی رو تو زندگیم ندارم ؟؟ " گفت : " اگه داشتی موقعی که حرف می زدی مجبور نبودی بغض گلوت رو از من پنهون کنی ..." خنده ی تلخی تحویلش دادم و گفتم : " خوش به حال تو که همچین کسی رو داری ..." سرش رو بالا آورد و گفت این حق تو هم هست که مث من تکیه به کسی کنی که سنگ صبور غم هات باشه ...." گفتم : " تو از چی خبر داری ؟؟؟ تو نمی تونی بفهمی من تو لحظه هام چی می کشم ... " گفت : معلومه که نمی دونم ... اما اگه تو بخوای می تونم همون گوش شنوایی باشم که تو دنبالش می گردی ... " دستم رو که بین صحبت هاش توی دستش گرفته بود بیرون کشیدم و گفتم : " من خیلی وقته که دیگه دنبال هیچی نمی گردم ... مگه یادت رفته خود تو الان گفتی که باید دنبال یه جفت گوش شنوا باشم .... " چشم های گرد شده اش رو به من دوخت و گفت : " نه ... من نمی تونم از پس تو بر بیام ... تو سمج تر ازاین حرفایی !!! با صدای بلند خنده ی مرموزی سر دادم و اون روی خودشو از من برگردوند و برای مدت بلندی حرف نزد ...

* همه ی فامیل به سماجت و پافشاری بی اندازه ی اون قسم می خوردند اما این بار من بودم که پیروزمندانه تونستم حرفم رو به کرسی بنشونم ... اما این فقط ظاهر قضیه بود ... انگار فکر کردن به حرفاش لحظه ای هم منو رها نمی کرد ... از درون آشفته و آشوب زده م می کرد یه حس شبیه حسرت یا حسادت رو تو وجودم شعله ور می کرد... هرچی سعی می کردم خودمو از این حس لعنتی خلاص کنم نمی دونم چرا اثری نداشت . بالاخره بعد کلی کلنجار تصمیم گرفتم صرفا به خاطر رها شدن از این افکار و احساسات آزار دهنده کاری رو که خواسته بود انجام بدم ... اما به کی باید اعتماد کرد ...؟؟؟

از اون که بهترین همدم دختر توی زندگیش هست خواستم که گاهی اوقات به حرفام گوش بده .... اما بهم گفت که خیلی پر توقع هستم و باید یاد بگیرم که دنیا همیشه به آدم های متوقع جواب مثبت نمیده ... اما ناامید نشدم و سعی کردم با دیگران ، یعنی همونایی که همیشه کنارم هستند یه رابطه از جنس احساس برقرار کنم اما نشد ... همه یا اون قدر اسیر مشغله ی خودشون بودند که از اطراف غافل می موندند یا اصلا اهمیتی به دیگران نمی دادند ... نزدیکانم هم که یه شخصیت مغرور و خود پرست از من می دیدند ... تصمیم گرفتم برای همیشه سکوت کنم . سکوتی که تنها دلیلش انتقام بود . انتقام از همه ی کسانی که خواسته یا نا خواسته باعث شدند من بهترین روزهایی رو که یه دختر می تونه داشته باشه با عنوان بدترین خاطرات توی دفتر ذهنم ثبت کنم . گرچه قبلا بارها تجربه کردم که نباید برای کسانی که نمی تونند تو رو درک کنند صحبت کرد اما این بار من به خواست او دوباره این حماقت رو تکرار کردم و سعی کردم کمی به آنها نزدیک بشم .. اما قول میدم که دیگه هیچ وقت اجازه ندم تا ، کسی از راز دلم با خبر بشه که هیچ کس راز نگه دار خوبی نیست .....

.

.

.

چند روزی میشه که دوباره پناه برم به یه سری شعر قدیمی ...

 

کی اشکاتو پاک می کنه شبا که غصه داری ...؟

دست رو موهات کی می کشه وقتی منو نداری ...؟

شونه ی کی همدم هق هق ت می شه دوباره ...؟

از کی بهونه میگیری شبای بی ستاره ...؟

برگ ریزونای پائیز کی چشم به رات نشسته ...؟

از جلو پات جمع می کنه برگای زرد و خسته ....؟

کی منتظر می مونه حتی شبای یلدا ...؟

که خنده رو لبات بیاد شب برسه به فردا ....؟

* یه دختر تنها با یه آسمون تردید

میلاد یگانه منجی عالم بشرین بر همه ی چشم انتظاران کوی دوست مبارک باد

یا امام زمان " عج "

با همه لحن خوش آوایی ام
در به در کوچه تنهایی ام

ای دو سه تا کوچه زما دورتر
نغمه تو از همه پرشورتر

کاش که این فاصله را کم کنی
محنت این قافله را کم کنی

کاش که همسایه ما می شدی
مایه آسایه ما می شدی

هر که به دیدار تو نائل شود
یک شبه حلال مسائل شود

دوش مرا حال خوشی دست داد
سینه مارا عطشی دست داد

نام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سیاوش گرفت

نام تو آرامه جان من است
نامه تو خط امان من است

ای نگهت خواستگه آفتاب
بر من ظلمت زده یک شب بتاب

پرده برانداز زچشم ترم
تا بتوانم به رخت بنگرم

ای نفست یار و مددکار ما
کی و کجا وعده دیدار ما

* یه دختر تنها با یه آسمون تردید

تنهاییم به سر رسید

بالاخره بر گشت

همه چیز مژده ی آمدنت را می دهند اما من هنوز اسیر حصار تنگ نا باوری و بهت هستم .

هنوز هم نمی توانم باور کنم غم هایم برای همیشه از من دل می کنند . یعنی تو می آیی ؟؟؟

از لحظه ای که خبر آمدنت را شنیدم یک لحظه هم آرام ندارم . مثل همیشه بی قراری همدمم

شده.وقتی که به چشمانت فکر می کنم ویا به لحظه ی دوباره دیدنت ، دلم می لرزد. لبریز از

عشق می شوم و دوباره به شادی بازگشتت اشک شوق می ریزم . من اشک هایم را خیلی دوست

 دارم !!چرا که همیشه مرهمی برای زخم هایم بوده اند . اما نمی دانم برای زخم هایی که رفتنت

 بر تن احساساتم گذاشت چه کنم . دلم برایت خیلی خیلی تنگ شده.... یعنی ممکن است تو بیایی

و من دیگر دلتنگ نباشم ؟؟؟ خدایا کمکم کن تا باور کنم...

روزی را که می رفتی خوب به یاد دارم . شاید تکراری باشد اما تو می رفتی و من محکوم بودم

 به ندیدنت ... از آن زمان دیگر هرگز به آسمان خیره نشدم ... هرگز ازدر لحظه هایم چیزی

جز تورا نخواستم.... هرچه سعی کردم خودم را پیدا کنم ناکام ماندم . برای آمدنت اشک ریختم .

از خدا صبر خواستم که بتوانم جای خالی تو را که گفته بودی همیشه سبز نگاه دارم ، حس

نکنم ...سعی کردم امید دوباره دیدنت را در خودم زنده نگاه دارم ...اما نشد و من به اجباز ثانیه

های بی تورا در خلوت وحشت انگیز خود سر کردم...

خدایا حس می کنم که این روزها همه چیز برایم بهشت را تداعی می کنند .امروز یک دل سیر به

 آسمان خیره شدم . آبی فیروزه ای اش هوش از سرم ربود . به نوای گوش نواز آواز پرندگان

 گوش سپردم و به جای اینکه مثل هرروز هزار لعنت نثارشان کنم بوسه ای کوچک هدیه شان

کردم و گفتم خوش خبر باشید .... امروز سعی کردم دیگر همه ی روزهای بدی را که به سختی

 گذراندم فراموش کنم . امروز همه ی وجودم سرشار بود از حس خوب پرواز...چقدر سرخوشم

  از اینکه تو می آیی و غم هایم برای همیشه از من دل می کنند ... امروز خیلی سعی کردم به

 اشک سرخی که همدمم شده اجازه نمایان شدن ندهم اما نشد ... مث همیشه این اشک هایم بودند

 که به جای تو دست نوازش بر گونه هایم می کشیدند . راستی می خواهی بدانی چه مدت است

 که بی وقفه دلتنگم و غریبانه می گرییم... از همان لحظه ای که رفتی .... حساب تک تک ثانبه

 هایی را که نبودی دارم .... درست ۸۶ روز قبل یا ۲۰۶۴ ساعت پیش یا ۱۲۳۸۴۰دقیقه قبل

 ویا بهتر بگویم ۷۴۳۰۴۰۰ ثانیه ی گذشته ...!!!!!

دیدی همیشه به منطق حل معدلات ریاضی خودم شک داشتم ولی حالا می دانم که هیچ کس به

خوبی من نمی تواند به شمارش بدترین لحظه های زندگی اش بنشیند.

کاش می فهمیدی که من در لحظه هایی که بی تو برمن گذشتند چه ها که نکشیدم .

 اما مهم نیست گلم . امروز من پاداش صبرم را می گیرم ... امروز که دوباره تو برای همیشه

می آیی ...

امیدوارم که مرا ببخشی چون دیگر حرفهایم چنگی به دل نمی زند ... همه چیز مث وجود خودم

 تکراری شده .... امیدوارم همیشه سبز و با نشاط باشی... برایت عشق آروز می کنم و باز همان

 جمله ی نخ نما و همیشگی ...

بی نهایت دوستت دارم

۲۱ / ۵ / ۱۳۸۷

* یه دختر تنها با یه آسمون تردید

خواستم اما نشد یا شاید نگذاشتند

خواستم اما نشد یا شاید نگذاشتند

خواستم نباشم ، خواستم که دیگر ننویسم ، خواستم که دیگر به تپش های قلبم اهمیت ندهم ، خواستم بخندم ، خواستم که اعتماد کنم به همه کس ، خواستم گاهی جای دیگران باشم ، خواستم بی هیچ قید و بندی همه ی مرزها را پشت سر بگذارم و رها شوم ، خواستم که میله های تنگ قفس را برای رهایی از اسارت تن از میان بردارم ، خواستم به همه بگویم هنوز هم هستند چشمهایی که بی اختیاربه جاده های بی سرانجام خیره مانده اند ، خواستم بگویم گاهی می شود رندگی را در انتهای یک بوته ی خار نیز جست و جو کرد ،خواستم زلال آبی آسمان را در پاکی و لطافت قطره های باران تجربه کنم ،خواستم به خودم بقبولانم که " تنهایی " آن قدر هاهم دشوار نیست ، خواستم قدم هایم را درزندگی دقیق بردارم ، خواستم برای شب گریه هایم دلیل دیگری جز تو پیدا کنم ، خواستم به او که فکر می کرد مسبب تحول زندگی اش هستم بفهمانم آنچه که او می اندیشد نیستم ، خواستم کاری کنم که کوه به استواری ام , دریا به بزرگی ام , چشمه به زلالی و پاکی ام , کبوتر به آزادی ام ,و چشمانت به نجابتم غبطه بخورند...!! خواستم متولد شدم برای هزارمین بار ، خواستم بگویم که من هم مثل هر کسی احتیاج به فرصت دارم تا شروع کنم ، خواستم اضطراب طبیعت را فروکش کنم ، خواستم دردسری برای اطرافیانم نباشم ، خواستم برای نوزادی که در آغوش مادرش گریه می کرد دل سوزی نکنم ، خواستم که تلالوء خورشید را نادیده بگیرم اما نگذاشتند ....یا شاید هم نشد

.

.

.

.

خواستم اشک های حلقه زده در چشمم را موقع رفتنت انکار کنم ، خواستم وانمود کنم با رفتنت هیچ چیز عوض نمی شود ، خواستم ذره ذره آب شدنم را از دید دیگران پنهان کنم ، خواستم به اینکه جواب تلفن هایم را نمی دهی اهمیت ندهم ، خواستم فراموشت کنم برای همیشه ...!!!

خواستم... خواستم... خواستم... خواستم... اما نشد ... دیگر هیچ چیز نمی خواهم... جز اینکه بیایی.... این روزها همدمم کسی نیست جزانتظار . خسته ام از این همه فاصله ، از این همه سردی ، از این همه دل دل زدن های بی سرانجام ، از این همه بی کسی اما صبر می کنم تا بیایی... بیایی و زندگی ام را به من بازگردانی... تا آن موقع قول می دهم هر روزدرست لحظه ای که همیشه می آمدی کوچه را با اشک هایم به ضیافت عشق میهمان کنم . دعا کن تا آن لحظه با چشم هایی خشک شده به راه و خیس از اشک جان نسپرده باشم ....

بهترینم برایت عشق آرزو می کنم ... بی نهایت دوستت دارم

قسمت اینه .... چشم به راهتم ....

گناهی ندارم ولی قسمت اینه که چشمای کورم به راهت بشینه

برای دل من واسه جسم خسته م ، منی که غرورو تو چشمات شکستم

سراز کارچشمات کسی در نیاورد ، که هرکی تورو خواست یه روزی بد آورد

برای دل من واسه جسم خسته م ، منی که غرورو تو چشمات شکستم

واسه من که برعکس کار زمونه کسی نیست که درد دلم رو بدونه

گناهی ندارم ولی قسمت اینه که چشمای کورم به راهت بشینه

هنوزم زمستون به یادت بهاره ، تو قلبم کسی جز تو جایی نداره

صدای دلم ساز ناسازگاره ، سکوتم به جز تو صدایی نداره

تو خواب و خیالم همش فکر اینه که دستاتو بازم تو دستام ببینم

ولی حیف از این خواب پریدم که بازم با چشمای کورم به راهت بشینم

* یه دختر تنها با یه آسمون تردید

تا اطلاع ثانوی " نوشتن تعطیل "...

تا اطلاع ثانوی " نوشتن تعطیل "...

همه چیز را کنار گذاشتم ... حالا تازه یاد گرفتم که دل بکنم از همه چیز .... گرچه که دل کندن از جان کندن سخت تر است ... دلم خیلی تنگ شده ... حتی دیگه حوصله ی نوشتن رو هم ندارم ... آره من حالا اون چیزی رو که یه روزی بهم آرامش می داد رو کنار گذاشتم .... تو این مدت خیلی سعی کردم خودم رو ، پیدا کنم اما حالا بد جوری موندم سر دوراهی . بدتر از همه اینکه نمی دونم کجا باید دنبال خودم بگردم. از خودم هم خسته شدم .

خیلی سعی کردم تورو مث تمام اون چیزایی که فراموش کردم به دست فراموشی بسپرم اما نشد بیشتر دلم بهانه ت رو گرفت ، بیشتر چشمام اشک آلود شد ، بیشتر قلبم بی قراری کرد ، حتی لحظه های تنهایی من هم تو رو فریاد زدند ... آخه مگه تو مث اونایی ؟؟؟؟...

گرچه این روزهای هم بوی تو را می دهند بوی آمدن تورا ، اما تو هر روز برای آمدن بهانه می گیری ... بیا تا من از این حس بی رحم خلاص شوم ... شاید خوشحالی که ذره ذره آب شدنم برات اصلا" مهم نیست ....

حالا تنها چیزی که فضای اتاق را پرکرده صدای ضرب آهنگ این صفحه کلید است که دل به دلم سپرده و همدم دستهای بی رمقم شده .... دیگر اشک نمی ریزم .... دیگر از هیچ چیز لذت نمی برم ... دیگربه دنبال تنهایی نمی گردم ... چرا که بی تو من در انبوه جمعیت تنهایم .... آنچه هنوز خنده ی تلخ مرا برمی انگیزد این است که اطرافیانم هرگز مرا نمی بینند شاید جسمم پیششان باشد اما روحم نه .... روح من در جایی دور، خارج از هر مرز و محدوده ای ست . آنها فقط ادعا می کنند که مرا می فهمند ...چرا فکر می کنند که من احمقم ؟؟؟؟؟؟

خسته ام از همه چیز و همه کس ... ازهمه وعده و وعید ها ، از همه ی کسانیکه هرروز انتظاری جدید صفحه ی دلشان را جلا میدهد و تو محکومی که مطابق دستورشان عمل کنی بدون آنکه آنان فکر کنند ممکن است تو هم علایقی داشته باشی ...

نه می دونم که نوشتن دردی رو دوا نمی کنه ... می دونم که هیچ کس برای من اهمیت قائل نمی شه ... مهم نیست ... خیلی وقته که دیگه هیچی مهم نیست .... نه من ، نه وجودم ، نه دلم ، ونه هیچ چیز دیگه ای ... حالا همه مث همیشه هیچ مقدمه واسه این مزخرفات پیدا نمی کنم ... فقط می خوام بگم تا اطلاع ثانوی " نوشتن تعطیل "... شاید تا وقتی که خودم رو پیدا کنم

 

* یه دختر تنها با یه آسمون تردید

یا امام غریب (ع )

جاده ....

جاده همیشه فاصله را برایم تداعی می کند . و فاصله همیشه طعم تلخ جدایی را برایم به ارمغان می آورد ...

مشهد ... حرم اما رضا .... و دست های همیشه ملتمسم ...

به ضریح چشم دوختم و دلم می خواهد تا ابد خیره به آن بمانم اما دست پر توان جمعیت مجال لحضه ای ایستادن نمی دهد... دلم می گیرد و در میان سیل زائران گم می شود اما هنوز خیره به ضریح ، خود را به دست بی رحم حوادث داده ام ... دیگر کنترلم را از دستمی دهم ... جمعیت مرا از دیدن ضریح محروم می کنند... بیرون حرم دورکعت نماز زیارت می خوانم و برای او که تمام وجودم را تسخیر کرده از ته دلم دعا می کنم ....

حالا نمی دانم که کجاست .... فقط می دانم که ندارمش ... هرجا که هست خدا پشت و پناهش باشد ...

* یه دختر تنها با یه آسمون تردید

ღ چشم به راهت خواهم ماند ღ

 ღ چشم به راهت خواهم ماند ღ

مقدمه .... حاشیه .... پی نوشت .... نه دیگر به هیچ کدام احتیاجی نیست ..... من حالا آزادانه در میان واژه ها قدم می زنم ...بی هیچ ترس و واهمه ای ... حالا من شوق آمدنت را به رخ تمام لحظه هایی که در سوگ گذشت می کشم ... چقدر لذت بخش است غرق شدن در رویای دل انگیز تو .... چقدر دلم برایت تنگ شده ... هیچ فکر نمی کردم این گونه شیدایت شده باشم .... حالا که می یایی به شوق آمدنت تمام فضای کوچه را پر از عطر دل انگیز اسپند می کنم تا چشم نا پاکی تو را نظاره گر نباشد ... تمام سنگ فرش کوچه را به یاد هم آوایی شبانه ام با دانه های کوچک باران با اشک هایم خواهم شست تا غبار هیچ شکستی بر شانه ی احساست ننشیند ... اگر بیایی یک روز کامل به چشمانت خیره خواهم ماند تا به همه ی آنهایی که برسرم فریاد می زدند و جای دلداری دادن ، مسبب همه بد بختی هایم می شدند بفهمانم که بی وفا خودشان هستند که گاه و بیگاه آسمان چشم مرا با نیش و کنایه های خود ابری می کردند و توجه ای نداشتند که من در خلوت چقدر معصومانه اشک می ریختم و به سرنوشت تلخ خود لعنت می فرستادم .... اما مهم نیست ... آنچه حالا دلم را با بازی می گیرد شوق لحظه ی دیدار است ... آخ که دلم پر می کشد ... یعنی من آن لحظه را خوام دید ؟؟؟

این روزها آن قدر گرمای تابستان کلافه ام می کند که گاه حوصله تحمل خودم را هم ندارم ... اما گرمای عشقت چیز دیگری ست ... وقتی غرق در خیال در آغوش گرمت جای می گیرم دیگر گرمای تابستان حتی نظرم را هم به خود جلب نمی کند ... من از مرداد داغ تن تو سرشار می شوم ... پس دیگر گرمای تابستان چه اهمیتی دارد . آنچه حالا حائز اهمیت است تو هستی ... تویی که از ماورای یک پرده واز پشت کیلومتر ها دلم را ربودی... وای تا دلت بخواهد دوستت دارم .

حالا که فکر می کنم می بینم دیگر تحمل دوری ات برایم مث تنفس عمیق زیر آب غیر ممکن شده ... این روزها را هم یک به یک طی می کنم تا به تو برسم ... به وصال تو ... به تویی که همه ی وجودم در دِین توست ...

لحظاتم بی رمق می گذرند.... خوب میدانم می خواهند شکنجه ام بدهند ... از ساعت متنفرم .... دیگر حتی نگاهش هم نمی کنم ... تنها عکس توست که جهت نگاه مرا می سازد ... ساعتها خیره ماندن به عکست یعنی زندگی ... یعنی عشق ... یعنی خوشبختی .... اما من عکست را نمی خواهم ... من خودت را می خواهم ...گرمی دستانت و نگاه پاکت را. وخوب می دانم که تو از همه چیز ارزشمندتری ...از همه چیز...

گاه که به عکست خیره می شوم دوستانم از من می پرسند این کیست که هرگاه چشمانت با نگاهش ثابت می ماند پرده ای لرزان از اشک فضای دید تورا مخدوش می کند؟؟؟ و من با بغضی سر خورده و با صدایی بی رمق می گویم همان که از پس فاصله ها هرروز دلم را به بازی می گیرد ... همان که چون هست من هستم ... همان که خودم را با او شناختم ... همان که در آینه ی شفاف چشمانش و زلال دل انگیز افکارش چنان غرق بودم که عشق را شناختم ... همان که با جرعه جرعه صداقتش مرا سیر آب کرد ... همان که .... و دیگر اشک امانم نمی دهد ...

دلم می خواست بگوم همان که حالا دلدار دیگری دارد ... اما نمی توانم ... اشک هایم تند و بی وقفه از گونه هایم لیز می خورند و و در انتهای چانه ام به هم پیوسته و همه شان روی قلب شکسته ام می ریزند تا مرهمی باشند برزخم های کهنه ام ....

این روزها مث یک کودک سرشار از حس تازگی و طراوتم ... و خوب می دانم که همه ی آنچه که دارم از وجود توست ...تویی که به جای همه برایم مرهم بودی ... تویی که وجودت تنها چیزی بود که آرامم می کرد ... تویی که دلم برایت ترک برداشت ... بگذار چیزی برایت بگویم ...

.

.

.

به چشمانم نیم نگاهی کرد و از شرم سر به زیر انداخت... زیر لب زمزمه کرد : می دانی تنها آرزوی این روزهایم چیست ؟ با لبخندی کنجکاوانه پرسیدم : چیست ؟ گفت اینکه لحظه ای هرچند کوتاه به چشمانت خیره شوم !

بعد بی آنکه اجازه دهد تا من هم چیزی بگویم گفت من تمام زندگی ام را در چشمان تو یافتم... و خیلی زود از من دور شد و در میان جمعیت گم شد ...

بعد از رفتنش با خود گفتم : مگر او نمی دانست که من خود آرزوی چشمان یگانه ی دیگری را دارم ... مگر او خبر نداشت که من زندگی را که در چشمان پر عمق فرشته ی دیگری یافته و همان جا رها کردم ، تا دوباره بهانه ای برای خیره شدن در آن داشته باشم .... کاش می ایستاد و حرف های نگفته ام را می شنید ... کاش می دانست که من به عشق دیگری زنده ام ... کاش می دانست که هنوز هم هر شب به اندازه ی تمام این فاصله ها اشک میریزم و کاش می فهمید روز و شب سر کردن با این همه " کاش " یعنی مرگ تدریجی ، یعنی از دست دادن همه چیز و همه کس در بدترین شرایط ممکن ....

اما مهم نیست . مهم این است که تو می آیی و من به شوق آمدنت همه چیز را با جان خواهم خرید... حتی هزار بار مردن و زنده شدن ... گرچه که این کار ها برایم حکم روز مرگی دارند... چشم به راهت خواهم ماند تا ابد ...

بی نهایت عاشقت هستم

* یه دختر تنها با یه آسمون تردید

"مرگ "

***برگرد که بی نهایت دلتنگت هستم ***

هوای دم گرفته ، گرمای طاقت فرسای تابستان ، نوای ملکوتی قرآن ، صدای هق هق غریبانه ؛ تمام چیزهایی بودند که در نگاه اول فضای دید تورا می ساختند .

از در ورودی که داخل می شدی ، رو که بر میگرداندی مردی قوی هیکل نظرت را به خود جلب می کرد .... وای که چه معصومانه اشک می ریخت . خوب می شناختمش . ساکت و آرام ، با چشمانی پرشرم که حالا مملو از اشک بودند . نمی دانم مرد بیچاره در آن حال به چه می اندیشید ! به غصه ی از دست دادن مادر .... به اینکه دیگر پناهی ندارد .... ویا به این که از این پس اشک هایی که بر گونه هایش می نشیند را کدامین دست نوازشگر پاک خواهد کرد ... نمی دانم هرچه که در نظر می گذراند جلوه ی غم انگیزی بر چهره ی تکیده اش بخشیده بود . با دیدنش دلم از جا کنه می شد . دیگر اشک هایم قابل کنترل نبودند ، به سرعت پهنای صورتم را در می نوردیدند و فنا می شدند اما من در اندیشه هایم به " مرگ " لبخند می زدم ... و با آغوش باز از او استقبال میکردم ...

آن روز، روز خیلی خیلی عجیبی بود . همه چیز و همه کس برایم "مرگ " را زمزمه می کردند . به او که حالا خفته بود دردل این خاک سرد فکر میکردم ... خوش به حالش حتما خیلی راحت چشم بر هم نهاده ... حالا دیگر رها شده از هرچه غم و دلتنگی ... دیگر دلش برای دیدار یار بی وفای خود پرنمی کشد ....

صدای ضجه های گوش خراش زنی که فاصله ی چندانی با من ندارد مرا از افکارم جدا می کند دوباره به تعداد خیلی اندک زنان سرتا پا مشکی پوش خیره می شوم . زیر چادر های مشکی زنگ خود اشک می ریختندو نوای همدردی سر می دادند .... چشم از جمعیت می گیرم و دوباهر به مرد قوی هیکل که هنوز هم سربه زیرو محجوب اشک میریزد چشم می دوزم . تمام توانم را برای مهار اشک هایم به کار میگیرم اما افسوس . گرچه تمام مدت به چهره ی مرد قوی هیکل چشم دوخته ام اما به حال او که حالا خیلی راحت در دل خاک به خوابی عمیق فرورفته غبطه می خورم.... حالا دیگر درد دلتنگی را حس نمی کند.... کاش من هم زودتر از این درد رها شوم صدای مردی که با صدای سوزناک مداحی میکرد رشته ی پر پیچ و خم افکارم را پاره می کند... باصدایی بلند از همه ی زنان می خواهد فضای اطراف گور را برای خواندن فاتحه توسط مردان خلوت کنند . با درخواست چندیدن و چند باره ی مرد ، زنان دست از گریه کردن می کشند واطراف گور برای ادای احترام مردان خلوت می شود . اما من هنوز چشم از مرد قوی هیکل بر نداشته ام.... همان طور که تمام صورتش را در محاصره ی دستانش گرفته وقتی موقعیت را مناسب می بیند با شتاب به سمت گور هجوم میبرد و ناگهان سر به مزار مادر می برد و چنان آوای بی کسی سر میدهد که همگان چشم به او دوخته ، فقط اشک می ریزند... چقدر معصومانه ضجه می زد . تلاش مرد قوی برای ماندن افاقه نمی کرد... چند مرد دیگر با تمام قوا سعی می کردند مرد را از گور مادر دور کنند... مرد قوی هیکل در مقابل دیدگانم کوچک و کوچکتر شد تا اینکه در فاصله ای دور نا پدید شد.... روهش شاد.....

اما من هنوز هم به" مرگ " فکر می کنم و اینکه در نبود تو " مرگ " برایم شیرین تر از زندگی ست.... هر روز و هر لحظه آرزوی "مرگ " می کنم... مرگی که هیچ بازگشتی نداشته باشد ...گرچه که این جا هیچ کس نمی فهمد که من دور از تو در این فاصله های نامرد چندین و چند بار در ثانیه هایم "مرگ " را تجربه می کنم... "مرگی" که شاید آزار دهنده تر از " مرگ " واقعی باشد... برگرد و ببین تنها چیزی که من این روزها در لحظه هایم کم دارم * تو * هستی ..... بی نهایت دوستت دارم

* یه دختر تنها با یه آسمون تردید

تا ابد پروانه ات خواهم ماند

* تا ابد پروانه ات خواهم ماند * بیا که بی قرارت خواهم ماند*

مانده ام در حصاری سرد به تلخی روز رفتنت ...؛ اما خوبم دل خوش کرده ام به روز قشنگ آمدنت، به لحظه ی دیدنت ، و به ثانیه ای که حس کنم دوباره مال من خواهی بود ؛ روزی را که گفتی قصد سفر داری به یادت هست ؟ من آن روز را خیلی خوب به یاد دارم . این رسم تلخ آدم های این دنیاست چرا که هیچ کس هیچ گاه بدترین روزهای زندگی اش را فراموش نمی کند ... آن زمان با تمام وجودم فهمیدم که این "رفتن " مثل همیشه نیست ، این"رفتن" هیچ بازگشتی را در پی نخواهد داشت ، وچه ساده حس کردم که این "رفتن "بوی دل کندن می دهد ... اما دوباره چشم امید دوختم به دست تقدیر و سرنوشت هایی که گاه طور دیگری رقم می خورند... چقدر ساده دل به سادگی ات بستم و حالا چقدر ساده می سوزم در نبودت و تو چقدر ساده از کنارم بی توجه می گذری وچقدر" سرد "پاسخ این همه احساس ناب عاشقانه را میدهی !

" سرد " چقدر این واژه را خوب می شناسم ، میدانی این روزها حس میکنم تنها چیزی که در وجود اطرافیانم رخنه کرده " سرد" ی ست ، دلم خیلی گرفته ... حالا دیگر مثل سابق هیچ کس گرمای عشق را نمی فهمد ، نگاه پر هیجان و سرشار از عشق مردم حالا جای خود را به "سرد " ی مرموز و آزاردهنده ای داده که گاه به شدت عصبی ام می کند ...!

هوای سنگین اتاق را چیزی جز گرمای آزار دهنده ی تابستان پر نمی کند با این وجود نمی دانم چرا لحظه ای لرزش بی وفقه ی دستانم رهایم نمی کند ... خیلی خوب می دانم این لرزش نه از "سرد " ی هوا که از " سرد" ی چشم ها ، لبخند ها ، حرفها ، وحتی محبت های اطرافیانم هست ... نوعی ترس موهوم مرا آزار می دهد و چه خوب می دانم که این ترس از " سرد " ی آنان است تا بودی دلم این اندازه طعم تلخ "سرد " ی گفتاردیگران را حس نمی کرد چون تو بودی که گرمی از دست رفته را به همه باز گردانی و به آنان ثابت کنی که هنوز هم می شود مث مجنون عاشق بود و می توان به مانند فرهاد کوه سختی ها را برای رسیدن به شیرینی عشق کنار زد... می دانم که می خندی به جمله های بی مصرفم ، اما این ها تنها جمله نیستند این ها افکار من هستند احساساتی که بامن زندگی می کنند و همه ی امیدم برای زندگی ....

نمی دانم کدامین دست ناجوانمرد تورا از من ربود وخواست تا من در نبودت صد بار که نه هزار بار طعم دلتنگی را بچشم ... دلتنگی که برایم تلخ تراست از مرگ.... و من چه عاشقانه به انتظار مرگ نشسته ام ....

دلم می خواهد زوتر برگردی تا با نگاهم کوچه ها را جست و جو کنم ، می خوام اولین کسی باشم که می بینمت ... بیا تورا به هر آنچه که معبود توست و می پرستی بیا .... بیا که دیگر طاقت ندارم ... بیا دلیل شب زنده داری هایم که دیگر واژه ها نیز به داد دلم نمی رسند ،کم کم حس می کنم دارم دیوانه می شوم ... همه تنهایم گذاشته اند گرچه که جسمشان کنارمن است اما هیچ کدام مرا نمی بینند ، خوب حس می کنم که با هم غریبه شده ایم ... تا تو بودی آنقدر مجذوب نگاهت و غرق در طنین موزون صدایت بودم که توجه ی به هیچ کس و هیچ چیز نداشتم ....

دلم برای صدای گوش نوازت بد جور تنگ شده و چشمانی که به عمق اقیانوس بود ... و من غرق بودم در خوشبختی تا زمانی که بودی اما رفتنت همه چیز را از من گرفت ... من زندگی ام را درچشمانت رها کردم و حالا تو تمام زندگی ام هستی ... دستانم گرمی دستانت را می خواهند ... دلم برای مرداد داغ تنت می لرزد و نیم نگاهت را با هیچ چیز عوض نخواهم کرد ...!

حالا رسیده ام به سرمرز پوچی و بی تفاوتی نسبت به همه چیز و همه کس ... تنها آرزوی که امیدوارم می کند فقط تویی ، تویی که حالا عزیز این دل هستی... شک نکن که دیوانه ات هستم ... من به عشقی که به تو ورزیدم همیشه و همیشه افتخار خواهم کرد .... وبه تو اطمینان می دهم که تا ابد پروانه ات خواهم ماند

دلم خیلی برات تنگ شده * برگرد * خیلی دوستت دارم *

* یه دختر تنها با یه آسمون تردید

دل من تنهاست .... برگرد

دل من تنهاست .... برگرد

واژه ها از دستانم می گریزند . فضای مخدوش مغزم را چیزی جز یادتو پر نمی کند ... تا نیایی حتی این قلم هم با من سر جنگ دارد ... یاری ام نمی دهد تا از تو بنویسم .... دلم خوش بود حالا که تو رفته ای لااقل او حرفهای نگفته ی دلم را این قلم بی کلام می شنود.... اما دیشب چنان دلتنگی دیوانه ام کرده بود که همه ی عقده ام را سر این قلم خالی کردم ... آن قدر فشارش دادم که طاقت نیاورد و کمرش شکست .... دلم برایش سوخت و بعد به او غبطه خوردم .... چرا که وقتی از زور دلتنگی کمرش شکست من بودم که برایش دل بسوزانم ... اما وقتی من زیر بار ثقیل دلتنگی له شدم هیچ کس نفهمید .... هر گزکسی متوجه نشد که من بی تو در لحظه هایم چه می کشم ... چقدر دلم برایت تنگ شده ....

نمی دانم چه بدی به عقربه های ساعت کرده ام ! از روزی که رفتی خیلی کند تر از همیشه حرکت می کنند ... یادش به خیر آن روز ها که بودی همه چیز خیلی خیلی زیبا بود .... حتی عقربه هاهم برای گذر زمان عجله داشتند .... اما حالا که نیستی گویی همه چیز می خواهند طعم تلخ جدایی را بر من تحمیل کنند . چرا رفتی ...؟شاید می خواستی امتحانم کنی تا ببینی هنوز هم حاضرم برای رفتنت جان بدهم ....آری گل من . مطمئن باش هنوزم هم جانم را برای هدیه به تو درکف دارم ... اما مگر نمی دانستی که من جان دادن در آغوش تو را دوست دارم .... روزی هزار بار از خدا می خواهم راحتم کند اما... من بیقرار آغوش گرم و خالص توام...اگر بیایی عاشقانه در آن رها و آنگاه برای جان از کف دادن مشتاق خواهم بود ... شاید آنگاه باور کنی که جمله ی " دوستت دارم " جمله ایست سخت تر از هر جمله ی دیگری ... چرا که این جمله را به هرکسی نمی توان گفت .... من این جمله را هر لحظه فریاد کردم ... اما تو باورم نکردی و رفتی تا من تلخ ترین لحظات را تجربه کنم ...

تورا به جان شقایق ، تورا به پاکی چشمه سار اشک های ناب و خالصم ، تو را به عشق پاکی که هر لحظه به تو ورزیدم .... برگرد ... دیگر طاقت ندارم ... مطمئنم بالاخره یک روز خواهی آمد اما نمی دانم که آیا من آن لحظه زنده خواهم بود یانه ..... برگرد به خدا هنوز هم سخت دیوانه ات هستم ....

.

.

.

برگرد ... برگرد .... !!!

از روزی که تو رفتی پریده رنگ شادی ، اما خورشید می تابه مث یه روز عادی

چه طور هنوز پرنده داره هوای پرواز ؟ چه طور هنوز قناری سرمیده بانگ آواز

مگر خبر ندارن تورفتی از کنارم چرا بهت نگفتن بی تو چه حالی دارم

به چشم خسته ی من آسمون از سنگ شده .... لعنت به این تنهایی دلم برات تنگ شده

* یه دختر تنها با یه آسمون تردید

چقدر دلتنگم .... چقدر فاصله ها غریب اند !

تسلیت قلب صبورم

سلام ...!

کمتر پیش آمده دل نوشته های غریبانه ام برای تو با "سلام " شروع شوند اما امروز ....

هنوز هم مثل سابق همه چیز به تو ختم می شود ، به تو که بی اندازه عاشقت هستم . ابتدای هر اندیشه ای را که می گیرم انتهایش تو هستی . تویی که خوب می دانم چه بی رحمانه به من و سادگی و عشق بچه گانه ام خندیدی ومن دل به لبخند هایت بستم وعشق را با تو شناختم ...

راستی این روزها بیش از پیش برای جان سپردن در آغوشت بیقرارم ... دلم به اندازه ی تمامی لحظاتی که در کنارم نبودی برایت تنگ شده ...

ببینم گلم هنوز هم می توانی حجم دلتنگی هایم را بفهمی یا این که فاصله ها باز هم تو را از من ربودند

چه خیالات خام و احمقانه ای .... چرا فکر می کردم ازدلتنگی هایم برای تو حرف می زنم؟

سرسان و خسته ام و از حماقتم دلگیر ...!

با این همه هنوز نمی دانم گویی هر لحظه حسی در من نجوا می کند که ذره ای شک نکن او همان سنگ صبور توست که قلبت را به اسارت گرفته است ... صدایی می شنوم ، مست می شوم و مرور می کنم خاطرات را ......

* اگر بیایی همون چوری که بودی

کم می یارن حسودا از حسودی *

خدای من چقدرخاطرات تلخ و شیرین را با این بیت تجربه کردم ....وحالا همه ی شان یکی پس از دیگری دیدگانم را اشک آلود می کنند و می گذرند. هنوز هم دچار تردید هستم ، نوعی دودلی ! سر از کار دنیا در نمی آورم ... ! چرا باید مدت ها بازیچه ی افکار و اعمال کسی باشم که خود برای کارهایش دلیلی پیدا نمی کند ؟ ... خدایا کمکم کن ...نمی دانم شاید این بار اشتباه می کنم واو همان کسی ست که عاشقانه به دنبال دست هایش می گشتم ودر این راه همه چیز را فراموش کردم تا در عشقم ثابت قدم بمانم .... اما امروز تنها یک چیز آرامم می کند ، این که بدانم همه چیز خواب بود ... این که طنین دلنشین صدایت تنها برای من آرام ، آرام نجوا کند و بگوید که تمام این مدت در اشتباه نبودم ...این که بدانم مدت ها به کسی که هیچ احساسی نداشت عشق نورزیدم ....حتی مغزم هم از کار افتاده پس یک به یک نوشته هایت را در " دل " مرور می کنم ....

"نا مه ای از یک دوست "، "مخمصه "، رویش عبث "،آیینه ی دل " ،" فوبیا " "مصلوب آونگ "، و..... حتی لحظه ای هم نمی توانم تصور کنم همه ی آنچه در این مدت بر من گذشت یک بازی بود ....بازی تلخی که من تنها بازنده اش بودم و بس ...من ایمانم را به پای او ریختم ومدت ها با تک تک جملاتش زندگی کردم ....

روزی را که بر دلم نشستی به خاطر ندارم .اما خوب می دانم هرچه کوشیدم از فکرت رها شوم ، عشقت به صلابه ام کشید ، مغلوبم ساخت و از پیش عاشقترم کرد ....

در ژرفای عمیق چشمان یگانه ات چنان غرق شدم که وصفش به اندازه ی تحمل دوری تو ناممکن ....؛!

برای تو می نویسم که از راز های نهفته ی دلم بی خبری ....و" درووغ " بزرگترین آنها بود. گاهی آنقدر بی پروا درووغ می گفتم که خودم هم باورش می کردم ...نمی توانم اشتباهم را تحلیل کنم ، آخر حماقت تا چه حد ...؟؟ می دانم که نمی توانی ذره ای از حرف هایم را باور کنی ...اما گلم به من حق بده فکر می کردم می توانم با دروغ "عشق" بزرگت را بخرم ولی افسوس که چشم دلم کور بود و نفهمیدم که "عشق "خریدنی نیست ....

امروز بیقرار تر از همیشه به تو فکر می کنم ...واز این همه فاصله دلگیر می شوم ...بغضی که بی امان راه نفسم را گرفته کم کم دارد خفه ام می کند ...

مقابل آیینه می ایستم وبه چشمانم خیره می شوم هنوز هم از شب گریه های شب قبل کمی سرخ اند ...طفلکی ها چقدر باریدند تا باور کنی دیوانه ات هستم ...چقدر در انبود دلتنگی ها گشتند تا ردّ پای "سبز" تورا از میان خاطرات رقم خورده ی زندگی ام بیابند ولی افسوس که سرانجام این جست و جوی دامنه دار چیزی جز انتظار نبود ...انتظاری که این روزها همه ی سهم من از دقایق است ...درست مثل دلتنگی که همه ی سهم من از "عشق " توست ....

صدای تپش های قلبم که گویی از همیشه بی قرار ترند مرا بیش از پیش عاشق و شیفته ات می کند ... هرکه نداند توخوب می دانی که قلبم با هر تپشش فریاد می زند :

** گلم حواست کجاست...؟؟ می بینی ...؟؟ حس می کنی ...؟؟ دیوانه ی واقعی منم که برای یک لبخند تو جان می دهم ... ؟؟ مگر دیوانه چه ویژگی دارد که من ندارم ...؟؟ **

من امشب یکی عاشق واقعی هستم ... عاشقی که دلش پر می کشد برای دیدار تو ...کاش می دانستی پر کشیدن دل ،به سادگی گفتنش نیست . کاش می فهمیدی دل دل زدن و فروخوردن بغضی کهنه که نبودنت را هر لحظه به رخ ثانیه هایم می کشد یعنی هزار بار در هر ثانیه مُردن ...

اما گلم خوشحالم که نمی توانی مرا درک کنی ...چون تنها کسی می تواند به عمق جمله های نخ نمای من پی ببرد که عاشق و دل خسته باشد، فقط همین ....

می دانم که عاشقی اما دلم نمی خواهد دل خسته باشی ...دلم نمی خواهد طعم تلخ دلتنگی و جدایی را چشیده باشی ...نه گلم کاش همیشه مثل حالابا طراوت باشی ... وغم درد هایت همه برای من باشد همه ....

هیچ بهانه ای نمی یابم تا این "عاشق نامه " را پایان دهم ... هیچ مقدمه ای جز هق هق بی امانی که بالاخره سر باز کرد ... کاش کنارم بودی ... کاش می توانستم لحظه ای فقط لحظه ای در چشمانت خیره شوم .... این تمام آرزوی من است ....

اگر بخواهی هزار سال از وسعت دوست داشتنم و بلندای سقف دلتنگی هایم برایت خواهم گفت اما چه کنم که گریه امانم نمی دهد .... می دانم که اهمیّت نمی دهی اما بی اندازه دوستت دارم ... ای کاش باور می کردی....

 

* یه دختر تنها با یه آسمون تردید

چیزی ندارم جز کوله باری از دلتنگی ...

چیزی ندارم جز کوله باری از دلتنگی ...

امروز که دوباره اسیر چهار دیواری اتاق خویش هستم وبه یاری یگانه ی بی همتایم توانستم دوباره برای مدتی تنها باشم و بین عکس های تو خودم را پیدا کنم ، تنها در افکارم به مرورنقاط سایه روشن خاطراتم می پردازم ....دفتر دلتنگی هایم را می گشایم و نا خود آگاه هاله از اشک سطح چشمانم را در می نوردد ...در میان هق هق گریه هایم آرزو می کنم کاش بودی و می دیدی بین همه ی آن برگ ها که با خون دلم برایت نگاشتم ، هیچ صفحه ای نیست که نام تو در آن حک نشده باشد . به تو فکر می کنم وناگهان درد شدیدی در قلبم حس می کنم .به یاد می آورم که چقدر راحت از چشمت افتادم ... با این حال از خودم متنفر می شوم چرا دل سنگ خطابت کردم ... چه طور توانستم وقتی بودی یک دل سیر نگاهت نکنم... لعنت به من .... ! دردمندانه نیست ؟؟ تو عازم راهی دراز باشی و من محکوم به ندیدنت ...؟؟اما دل خوش می کنم به این که تو هم محکوم بودی به خندیدن ...! وشاید این تنها نقطه ی اشتراک من و تو بود .نه گلم دل تنگی ام وصف ناشدنی ست ...من قادر نیستم حرف های دلم را با واژه ها و در لفاف کلمات حقیرم تقریرکنم .... امشب من یک عاشق واقعی هستم ... عاشقی که دل در گرو معشوق بی وفای خود نهاد اما او فرصت حرف زدن را نیز از او گرفت ...زیبایم کاش می دانستی با رفتنت کاخ آرزوهایم صد بار نه هزار بار فرو ریخت وبعد از آن تنها قطره های حزن آلود اشکم هستند که بی وقفه گونه هایم را می پیمایند ... حرف هایت را واژه به واژه مرور می کنم وبا تک تک جملات آن اوج می گیرم . یادت می آید گفته بودم با سطر سطر آن جملات زندگی کردم . اشک ریختم . وبعد به سادگی و زیباییت غبطه خوردم . چرا رفتی ...؟ چرا ...؟ این تاوان کدامین گناه نکرده ام بود ...؟سرسپرده ات شدم. سکان دار قایق قلبم شدی ...قلبی که در تلاطم امواج خاطراتی که تو در رقم خوردنشان دست داشتی به شدت آسیب دید اما چون بیقرارت بود دم نزد ...ای کاش زودتر بیایی ...کاش می توانستم بگویمکه چقدر دوستت دارم . تو را به خدا نگذار آرزوی دوباره دیدنت برای همیشه صفحه ی دلم را مکدر کند . می ترسم وقتی می آیی از نبودت جان سپرده باشم . آن وقت چه کسی می تواند کوچه را با اشک هایش برای جای پای تو آبیاری کند .... ؟چقدر با خیالت روز را به شب پیوند دهم...؟ من تو رو می خواهم نه خیالت را، نه فکرت را ، و نه خاطراتت را . تنهایم گذاشتی و رفتی وبا خود نگفتی که این عاشق دیوانه جان می دهد ؟؟ من این روز ها فقط تورا در لحظه هایم کم دارم تویی که خیلی راحت دل کندی و رهسپار راهی شدی که سرآغازش دلتنگی های گاه و بی گاهم برای تو بود . گل من حالا که رفته ای اگر از من بپرسند به پاس کدامین دست نوازش گر زنده ای چه بگویم ....بگویم برای کسی که سردی حرفهایش خنجری شد بر قلب خسته ام ؟به خاطر کسی که برای بودنم ذره ای ارزش قائل نشد ؟به خاطر کسی که اصلا نفهمید که شکستم ...یا اگر هم فهمید خوشحال و شاد شد ...؟مهم نیست من به شادی او خرسندم .... نازنینم گنج قیمتی ام بودی اما حتی نگذاشتی با تصویرت امیدی برای ماندن پیدا کنم . رفتی و من حال این منم که سنگ صبورم را هم از دست دادم ...! به نجابت آسمانی ات دل بستم و دیوانه ی شرم بی همتای چشمانت شدم ...اما تو عشق پاکم را باور نداشتی و نداری ...مث من که عشق او را باور ندارم ...نه مهربان من من نمی توانم از تو دل ببرم مگر در لحظه ی مرگ ... گل من خوب می دانی که تمام شعر و احساسم هستی وخواهی بود تا ابد .... ! راستی گفته بودم که هر قسمت این اتاق خالی مرا به یاد تو می اندازند چراکه هربار که بی اندازه دلتنگت می شدم ویا از سردی حرف ها و نگاهت به ستوه می آمدم به کنجی از این اتاق می خزیدم وبا اشک های کهنه ام با دیوارهای سربه فلک کشیده ی این اتاق حرف می زدم و چه معصومانه می گریستم ...! وحال که به هر گوشه ی این چهار دیواری پرحزن می نگرم گویی تمام آن لحظات از جلوی چشمانم می گذرند و در دور دست ها به خاطره ها می پیوندند ... تو برایم بهترین بوده و هستی و خواهی بود ... و من در هر شرایطی دیوانه وار عاشقت هستم ...!

* یه دختر تنها با یه آسمون تردید

دل تنگی یا دیوانگی ؟

دارم از دوریت می میرم !

نمی دانم امشب با یک سری کلمه ی گنگ و بی مصرف که در مغزم به هم می پیچند.

چطور می توانم احساس تنهاییم را به گوش تو برسانم ...

واژه ها بی تابند و یاری ام نمی کنند

می دانی ؛ تو را کم دارم

و با چشمانی بارانی و دور از تو

حتی یک نقطه ی کور هم نمی توانم بر کاغذ بکشم ...

روزها چه بی اعتبارند

می نشینی ، نگاه می کنی ، عادت می کنی و دل می بندی

اما زمان مثل رگبار بهاری

به شیشه ات می کوبد و می گذرد ...

بدون اراده ی تو و بی آنکه بفهمی

ندا می دهد که باید عادت هایت را رها کنی ...

نمی دانم سهم من از خوشی های زندگی کم است

یا بدی ها همیشه زود به سراغم می آیند..؟

نمی دانم همیشه تو مرا تنها می گذاری

یا سرنوشت من با تنهایی گره خورده است..؟

افسوس که تا جامه ای از عشق به تن می کنم

روزگار با بی رحمی آن را می درد و با ریسمان جدایی وصله می زند ..

این روزها که نیستی چرا پنهان کنم دلم برای کسی تنگ شده است ..

عقربه ی ساعت

فاصله

اشک

و انتظار

واژه هایی هستند که روزی هزار بار در ذهنم تکرار می شوند ...

هر چند که اشک چیزیست که بیش از همه با آن سر و کار دارم

اما دوری تو مصیبت کمی نیست که بتوان حق آن را با این سوگواری های اندک ادا کرد ..

دیگر نه جلوی چشمانم تصویر روشنی از تو دارم و نه صدایی از تو در سیم تلفن است ..

کاش خبر یا نامه ای از تو داشتم که اینطور خود گم کرده به دنبال آویزی برای آرامش نباشم ..

این روزها که نیستی خانه بوی نم غربت می دهد

حتی نسیم با پنجره قهر است که بخواهد خبری از تو بیاورد

اما برایت بگویم که چقدر دلشوره های عاشقی قشنگ است

ترس از اینکه برای کسی تمام شوی

ترس از اینکه کسی فراموشت کند

دو راهی دلهره ای که برای کسی باشی یا نباشی ...

اشک هایم را یکی یکی از چشمانم در خلوت بر می دارم

و لای تک تک نوشته هایم می گذارم که کسی از وجود آن ها با خبر نشود

نمی خواهم دلتنگی هایم برای کسی فاش شود

این روزها که نیستی دلم عجیب برای کسی تنگ شده است ...

دوری را دوست دارم

هر چند که دلتنگ و غریب می شوم

اما وقتی دوباره با یک بغل مهربانی به سویم می آیی و صدایم می کنی

دلم مثل یک کهکشان وسیع می شود

شب را به خاطر تو دوست دارم

که تا تولد سپیده ی صبح ، دلواپس نیامدنت باشم ..

کسی که عاشق باشد خوب درک می کند که تمام طعم عشق به دلشوره های شبانه است ..

دوست دارم همیشه شب ها تو را کم داشته باشم

تا وقتی چشم بر روی هم می گذارم خوابت را ببینم

و چشم که باز می کنم ، در صبحی دوباره ، تو را به نظاره بنشینم ..

سفر را هم دوست دارم

فقط و فقط به خاطر حس قشنگ خاطره اش

وقتی نیستی و لحظه هایم از وجود مهربان تو خالیست

کنار قاب عکست ، با خاطراتت زندگی می کنم

و این انتظار بازگشت ، تمام لذت من از زندگیست ...

سفر را به خاطر بازگشت دوباره ی تو

شب را به خاطر صبح با تو بودن

و دوری را به خاطر آغاز دوباره ی مهربانی

دوست دارم

این طور است که همه چیز ، حتی تلخی ها هم به خاطر تو قشنگ و دوست داشتنیست ...

روزی که آمدی ، آنقدر خوب بودی که برای دل بستن به تو دلیل نخواستم

کاش می دانستی وقتی هر شب از دوری ات خواب را به خودم حرام می کنم

وقتی در سرمای استخوان سوز زمستان

کوچه های خالی و سرد شهر صدای پایم را لعنت می کنند

تمام طول کوچه ها را فقط ، خیال آمدنت است که می تواند آرامم کند ...

وقتی دیگر کوچه ها هم تمام می شوند

تنها مکانی که می توانم بمانم

کوچه ای ست بن بست

کوچه ای که بارها تو را داخلش فریاد زدم

کوچه ای که بارها برایش از تو گفتم

از تو خواندم

از تو ...

کوچه ای که شاید تو را بیشتر از من بشناسد

کوچه ای که با تو بیشتر از من آشناست

به گمانم آنقدر شب ها کوچه ها را رفتم و آمدم که دیگر آن ها هم برایم دعا می کنند

دعا می کنند که بیایی ..

شاید هم زمزمه شان از خستگیست

خسته از من رهگذر

خسته از آمد و شد های بی خودم

نمی دانم ، شاید هم لقب دیوانه را به من داده اند

شاید می خواهند به من بفهمانند که او دیگر تو را نمی خواهد

او هم انگار به مانند کوچه ها از عشق بازی ام خسته شده است

می خواهد که دیگر نیایم

می خواهد که دیگر نباشم

چه کاری از دستم بر می آید

کجا باید رفت

به چه کسی باید گفت

همه می خواهند که نیایم

همه می خواهند که نباشم

درد ، دردیست جانسوز

آاااااااااه

این اواخر دیگر کوچه ها را اذیت نمی کنم

یک راست می روم بن بست تنهایی ام

نمی دانم برای چه صدایش بیرون نمی آید

هر چه می گویم ساکت است

فقط گوش می دهد ..

من نیز به پاس این سکوت

خاطره ام را چشم در چشم ، قصه وار برایش تعریف می کنم ..

روزی که دستت را به نشانه ی دوستی به سویم دراز کردی

در دل سپردن به تو تردید نکردم

تو را همنفس خطاب کردم

و با تو سرود زندگی خواندم ...

وقتی به تن پژمرده ام آب دادی

با بهار خاطره های قشنگ تو ، شکوفه دادم

تابستان را با تو پاییز کردم

و پاییز را با تو به زمستان رساندم

در سرمای دلخراش زمستان ، زیر بارش برف و باران

یک لحظه از نغمه ی لب هایت غافل نشدم

و زیر چتر نگاه تو پناه گرفتم

و چتر بهانه ای بود

بهانه ای برای ترسیم عشق

عشقی میان من و تو ...

اگر بگویم وجودت گرمی بخش زندگی ام نیست دروغ گفته ام

اما چگونه می توانم اینگونه آرام و صبور به انتظارت بنشینم

وقتی نمی دانم

وقتی به راستی نمی دانم پس از طلوع آفتاب

کدامین روز به دیدارم خواهی آمد ...

نمی دانم

به راستی نمی دانم چه کسی بر پیشانی من

واژه ی گنگ و نامانوس انتظار را حک کرده است

که اینگونه باید تاوان این پیشانی نوشت شوم را پس دهم ..

شاید باید خاموش باشم و دم نزنم

شاید باید برای رسیدن به عاشق ترین ات دست به دعا ببرم

به امید روزی که دلتنگ ترین دلتنگ آدمم باشی

با تو سخن می گویم

تو را که رنگ زندگی خطابت می کنم

قرار بود به زندگی ام رنگ سپید بزنی

اما اکنون چشمانم جز سیاهی مقابل خود نمی بیند ..

جسارت دستانت کجاست که روز نخست با من از سپیدی سخن گفت..؟

جسارت دستانت کجاست که روز نخست به شب هایم نوید خورشید داد..؟

جسارت دستانت کجاست ؟؟؟

اگر بگویم بی تو شاد زندگی می کنم دروغ گفته ام

اما این سان که خودت را باخته ای ، هرگز نمی توانی شادی را برایم به ارمغان بیاوری ..

وجودت را مثل روزهای نخست برایم شعله ور کن

به زندگی ام رنگ طراوت بزن

سپیدم کن

*